هر آدمي يک روز به دنيا مياد و يک روز از دنيا مي ره. اين قانون دنياست و جنبه کمي کار! اما بايد ديد که آدما با چه کيفيتي به دنيا ميان و با چه کيفيتي ميرن
اينجاست که يک نفر مي شه عطار نيشابوري و بعد از سال هاي سال نامش به نکويي برده مي شه و يكي هم مثل من وبلاگ مينويسه
فردي که هر گاه نامش به ميان مي آيد به دنبال آن، هفت شهر عشق هم مطرح مي شه
به راستي هفت شهر عشق عطار چيه؟
چيست که مي گويند عطار آن را گشت و ما هنوز اندرخم يک کوچه ايم
گفت ما را هفت وادي در ره است
چون گذشتي هفت وادي، درگه است
وا نيامد در جهان زين راه کس
نيست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نيامد بازکس زين راه دور
چون دهندت آگهي اي ناصبور؟
چون شدند آن جايگه گم سر به سر
کي خبر بازت دهد اي بي خبر؟
هست وادي طلب آغاز کار
وادي عشق است از آن پس، بي کنار
پس سيم وادي است آن معرفت
پس چهارم وادي استغنا صفت
هست پنجم وادي توحيد پاک
پس ششم وادي حيرت صعبناک
هفتمين وادي فقر است و فنا
بعد از اين روي روش نبود تو را
در کشش افتي روش گم گرددت
گر بود يک قطره قلزم گرددت
با اين تفاصيل هفت شهر عشق عطار شامل طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحيد، حيرت و فقر و فناست.
پس اولين قدم براي وارد شدن به شهر عشق، طلب و اشتياق رهرو است که تا ايشان به اين مرحله نرسد قدم هاي بعدي را بر نخواهد داشت.
پس مهم نيست که يک فرد در چه زماني متولد شده باشه. مهم اين که در زمان خود به چه درکي از زندگي رسيده باشه با اين حال ميگن
نه جاني و نه غير از جان چه چيزي نه در جان نه برون از جان کجايي
ز پيدايي خود پنهان بماندي چنين پيدا چنين پنهان کجايي
هزاران درد دارم ليک بي تو ندارد درد من درمان کجايي
چو تو حيران خود را دست گيري ز پا افتاده ام حيران کجايي
زبس گر عشق تو در خون بگشتم نه کفرم ماند و نه ايمان کجايي
شد از توفان چشمم، غرقه کشتي ندانم تا در اين توفان کجايي
چنان دلتنگ شد عطار بي تو که شد بروي جهان زندان کجايي