تبليغاتX
سایه روشن

سایه روشن

زمان بازی

آرتور اش " تنیس باز برتر جهان که در دوران بازی خود موفق به دریافت 3 بار عنوان قهرمانی مسابقات بزرگ جهانی معروف به گرند اسلم شد؛در سال 1983به دلیل دریافت خون آلوده مبتلا به بیماری ایدز شد.


هواداران این ورزشکار از سراسر دنیا نامه های همدردی و اظهار تأسف خود را برای او می فرستادند

متن یکی از نامه ها اینچنین بود:

{چرا خدا تورا برای این بیماری انتخاب کرد؟}

جواب زیبا و عمیق او این بود:

در دنیا 50000000 کودک بازی تنیس را آغاز می کنند

5000000 نفر یاد میگیرند چطور تنیس بازی کنند.

500000 نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند.

50000 نفر پا به مسابقات می گذارند.

5000 نفر سرشناس می شوند

50 نفر به مسابقات جهانی راه پیدا می کنند.

4 نفر به نیمه نهایی می رسند.

و 2 نفر به فینال....

و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم ؛ هرگز نگفتم خدایا چرا من؟

امروز هم که از این بیماری رنج می کشم هرگز نمی گویم: خدایا چرا من؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 18:4  توسط مجید  | 

7 اشتباه که شما باهوش ها انجام می دهید!



با اینکه انگیزه اهمیت زیادی دارد اما اگر می خواهید کارها درست انجام شود، باید ابعاد مختلف زندگیتان را متعادل کنید.

حتماً آدم های بسیار باهوش و توانمندی را می شناسید که هیچ کار مفیدی انجام نمی دهند. آنها ساعت های طولانی کار می کنند، به خودشان استرس وارد می کنند اما هیچ پیشرفت خوبی نمی کنند.

همه ما در طول زندگی عادت های غیر مفیدی پیدا می کنیم که ما را از رسیدن به هدف اصلی زندگیمان دور می کند. و معمولاً در این دنیا که با سرعت شگرفی پیش می رود، حتی متوجه نمی شویم که همان اشتباهات را دوباره و دوباره مرتکب می شویم. برای اینکه زندگی متوازن و مفید داشته باشید باید طولانی مدت در کاری که راضیتان می کند تلاش نموده و از اشتباهاتی که در زیر عنوان می گردد دوری کنید.

این ۸ اشتباه انسان های باهوش است و نشانتان می دهیم که چطور از این اشتباهات در امان بمانید:

۱) آنها مشغول بودن را با مفید بودن اشتباه می گیرند.

سرعتتان را کندتر کنید و این را به یاد بیاورید: بیشتر چیزها هیچ اهمت خاصی ندارند. مشغول بودن معمولاً یک شکل تنبلی ذهنی است—تنبل فکر کردن و با تنبلی عمل کردن. بخاطر همین است که می گویند عاقلانه تر کار کنید نه سخت تر.

فقط کافی است که یک نگاه به اطرافتان بیندازید. آنها که از همه مشغول ترند بازده کمتری دارند.

افراد پرمشغله همیشه وقت کم می آورند. همیشه در تلاش برای رسیدن به سر کار، کنفرانس، میتینگ، جلسات کاری و از این قبیل هستند. معمولاً کم پیش می آید که وقت کافی برای خانواده و دور هم بودن داشته باشند، حتی برای خوابیدن هم وقت ندارند.

برنامه پرمشغله شان باعث می شود احساس مهم بودن کنند اما این فقط یک توهم است.

▪ راه حل : سرعتتان را کم تر کنید. نفس بکشید. تعهداتتان را مرور کنید. کارهای مهم را اول برنامه بیاورید. هر زمان فقط یک کار را انجام دهید. از همین حالا شروع کنید. هر دو ساعت یکبار یک وقفه کوتاه برای استراحت داشته باشید. بعد تکرار کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 12:2  توسط مجید  | 

بخوانید و کمی فکر کنیم




گاو ماما میکرد... گوسفند بع بع میکرد.. سگ واق واق میکرد....
وهمه با هم فریاد میزدند "حسنک کجایی!"
شب شده بود اما حسنک به خانه نیآمده بود. حسنک مدتهای زیادی است که به خانه نمی آید! او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت تنگ می پوشد. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آیینه به موهای خود ژل میزند !
موهای حسنک دیگر مثل گذشته نیست چون او به موهای خود
" کتیرا" می زند !
دیروز که حسنک با کبری چت میکرد کبری گفت: تصمیم بزرگی گرفته است؛ کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و با پترس چت کند. پترس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و با همه چت میکرد.
او دیگر به سوراخ سد اهمیّتی نمی داد و مشغول چت کردن بود که سد شکست وهمه ی اهالی شهرش غرق شدند !
برای مراسم دفن پترس کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود اما ریزعلی سردش بود و حوصله نداشت لباسهایش را درآورد! او چراغ قوه داشت ولی حوصله دردسر را هم نداشت! قطار به سنگها برخورد کرد و منفجر شد و کبری و مسافران قطار مردند!
ریزعلی بدون توجه، به خانه رفت. خانه سوت و کور شده بود. الآن چند سالی هست که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ندارد.
او پول ندارد که تخم مرغ و پنیر و گوشت داشته باشد! او آخرین باری که گوشت خرید، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت!
همه گله ی چوپان دروغگو را گرگها خورده اند!
به همین دلایل است که دیگر در کتابهای دبستان آن قصه های قشنگ وجود ندارد !
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 19:33  توسط مجید  | 

پرواز





پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان رو به پرنده کرد و گفت: «من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی.» پرنده گفت: «من فرق آدم ها و درخت ها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم.
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.
و پرنده گفت: «راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟» انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید. پرنده گفت: «نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است.»
انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی و یا... پرنده گفت: «غیر از تو پرنده های دیگری را می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای پرنده ضرورت دارد اما اگر تمرین نکند، فراموشش می شود.
پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بوده و چیزی شبیه به دلتنگی توی دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: «یادت می آید؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم! بالهایت را کجا گذاشتی؟»
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آن وقت رو به خدا کرد و گریست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 19:18  توسط مجید  | 

شب




بوی شب همه فضا رو پر کرده صدای تاریکی میاد انگار سرتاسر آسمون فریاد ماه پیچیده انگار شاخه درختان با تاریکی هم قسم شدند تا همانند غولی در دنیای تاریکی متجسم شود.


صدای سکوت میاد انگار هیچ انسانی روی این کره خاکی نیست تنها صدایی که به گوش می رسد صدای بوق ماشین، صدای کشیده شدن لا ستیک ماشین روی آسفالت، گهگاهی صدای باد، صدای به هم خوردن برگهای درختان، صدای وزوز پشه ای گرسنه وهمچنان صدای فریاد ماه است.


هیچ کس حرفی نمی زنه همه درجنب و جوش هستن در حال رفت وآمد اما بی صدا! انگار حرفی برای گفتن ندارند انگار به این سکوت عادت کرده اند صدای کودکی از درون آدمها برخاسته نمی شود. فقط صدای بی حوصلگی و بی صداییست. با خودم می گم پس این انسانها کی با خود حرف می زنند؟ تا کی یکصدا شدن با صدای سکوت؟ هیچوقت خواستیم با تیشه فکر، سکوت این بی صدایی رو بشکنیم؟




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 14:58  توسط مجید  | 

تایستان

این روزها وقتی گرمم میشه؛برای تشکر از خورشید

به زمستون فکر میکنم.

دلم یخ میزنه از باور خورشید
...
به!

چه گرمای لذت بخشی...!!

بتاب خورشید

با تمام وجودت به روی باور هام بتاب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 14:31  توسط مجید  | 

وقتی گفت «تک و تنها»، ما خندیدیم

     

اولین جلسه ی کلاس بود و استاد مقابل همه ی دانشجوها ایستاد تا برنامه ی کاری اش را در طول ترم توضیح بده. حرف هایش زیاد طول نکشید. آخرش گفت: «امتحان ماهیانه و میان ترم و این حرف ها نداریم، همه چیز همان امتحان آخر ترم که همه حاضر می شید و طبعاً تک و تنها، به همه ی سؤال ها جواب می ددید و خلاصه خودتونید و خودتون.»

وقتی گفت «تک و تنها» صدایش خروسی شد. کلاس از خنده ترکید.

بعد استاد ترجیح داد حرف هایش رو خلاصه کنه: «این نکته را هم گرچه واضح است و شما دیگر بچه دبیرستانی های پارسال نیستید، باز می گویم: هر چند وقت یکبار سری به جزوه هاتون بزنید و درسها را مرور کنید و همه را برای آخر ترم نگذارید. ممکن است سخت باشه یا  حوصله نداشته باشید، اما درستش همینه .»


ما به همدیگه گفتیم: «کو تا آخر ترم!» و خنده هایمان را حبس کردیم تا استاد یکبار دیگر صداش خروسی شود.

ترم شروع شد. ما فکر می کردیم که اگر قرار ه آخرش، به خاطر مرور نکردن هر روزه ی درسها، توی هچل بیفتیم، پس چرا هیچ کس درس خوندن رو جدی نمی گیره؟ و همه احتمالاً در گوشه ی ذهن هایمان با تئوری اکثریت یعنی مشروعیت بازی بازی می کردیم و اینکه «مگه می شه همه اشتباه کنن؟» و «من که تنها نیستم» و «بالاخره یک جوری می شه» و «حالا فعلاً» و...
شب امتحان آخر ترم که شد، انگار چشم هایمان زبان باز کرده بودند و داد می زدند. داد که می زدند، صدایشان در سر می پیچید و خستگی را می داد به اعصاب و عضلاتمان. و ما هر چقدر سعی کردیم، نتوانستیم با چشم هایمان که فریاد می زدند کنار بیاییم. نه رشوه می شد دادشان برای انکار خستگی، نه التماسشان می شد کرد تا این یک شب را با ما مدارا کنند.
روز امتحان پایانی شد و رفاقت به درد هیچ کداممان نخورد. هر کداممان بایست می نشستیم توی یک کلاس، که صدا به صدا نمی رسید. برگه ی امتحان آخر ترم را که دادند دستم، یاد استاد افتادم که اولین جلسه ی کلاس وقتی گفت «تک و تنها»، صدایش خروسی شده بود.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 17:16  توسط مجید  | 

يادش بخير بچه بوديم

قصه هاي مجيد، قصه هاي شيرين، قصه هاي شيرين دريا، مجيد دلبندم، بوي ريحون. خونه ي مادر بزرگه و... سريال هاي محبوبي هستند که در دهه هاي گذشته ساخته شدند و در زمان پخش اول آنقدر در جذب و رضايتمندي مخاطبان خوب عمل کرده اند که به پخش هاي مجدد هم رسيده اند


مجيد  كه يه پسر شهرستاني بود و با مادر بزرگش زندگي ميكرد يادش بخير وقتي از معلم رياضيش آقايه حسيني كتك ميخورد چه هم دردي باهاش ميكردم

قصه هاي شيرين در يا رو كه يادتون هست يه گاو داشتن بعد مورد ازش يه گوساله موند به اسم مرواريد چه روزايي بود جايه همشون خالي خاسته شديم از اين همه تكنولوژي

كارتون مورده الاقم جينبو بود كيف ميكردم هر وقت اين كارتون رو ميديدم

ميگيمو ميخنديمو شاديمو سر خوش.....ياده كلاه قرمزيم بخير آقايه راننده يالا بزن تو دنده ميخام برم تلوزيون
وقعا چقدر زود گذشتن اون خنده هايي كه از ته دل ميكرديم البته من فرقي نكردم هنوزم الكي شادم



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 11:14  توسط مجید  | 

هفت شهر عشق

هر آدمي يک روز به دنيا مياد  و يک روز از دنيا مي ره. اين قانون دنياست و جنبه کمي کار! اما بايد ديد که آدما با چه کيفيتي به دنيا ميان  و با چه کيفيتي ميرن


اينجاست که يک نفر مي شه عطار نيشابوري و بعد از سال هاي سال نامش به نکويي برده مي شه و يكي هم مثل من وبلاگ مينويسه

فردي که هر گاه نامش به ميان مي آيد به دنبال آن، هفت شهر عشق هم مطرح مي شه

به راستي هفت شهر عشق عطار چيه؟

چيست که مي گويند عطار آن را گشت و ما هنوز اندرخم يک کوچه ايم


گفت ما را هفت وادي در ره است

چون گذشتي هفت وادي، درگه است

وا نيامد در جهان زين راه کس

نيست از فرسنگ آن آگاه کس

چون نيامد بازکس زين راه دور

چون دهندت آگهي اي ناصبور؟

چون شدند آن جايگه گم سر به سر

کي خبر بازت دهد اي بي خبر؟

هست وادي طلب آغاز کار

وادي عشق است از آن پس، بي کنار

پس سيم وادي است آن معرفت

پس چهارم وادي استغنا صفت

هست پنجم وادي توحيد پاک

پس ششم وادي حيرت صعبناک

هفتمين وادي فقر است و فنا

بعد از اين روي روش نبود تو را

در کشش افتي روش گم گرددت

گر بود يک قطره قلزم گرددت


با اين تفاصيل هفت شهر عشق عطار شامل طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحيد، حيرت و فقر و فناست.

پس اولين قدم براي وارد شدن به شهر عشق، طلب و اشتياق رهرو است که تا ايشان به اين مرحله نرسد قدم هاي بعدي را بر نخواهد داشت.

پس مهم نيست که يک فرد در چه زماني متولد شده باشه. مهم اين  که در زمان خود به چه درکي از زندگي رسيده باشه با اين حال ميگن



نه جاني و نه غير از جان چه چيزي نه در جان نه برون از جان کجايي

ز پيدايي خود پنهان بماندي چنين پيدا چنين پنهان کجايي

هزاران درد دارم ليک بي تو ندارد درد من درمان کجايي

چو تو حيران خود را دست گيري ز پا افتاده ام حيران کجايي

زبس گر عشق تو در خون بگشتم نه کفرم ماند و نه ايمان کجايي

شد از توفان چشمم، غرقه کشتي ندانم تا در اين توفان کجايي

چنان دلتنگ شد عطار بي تو که شد بروي جهان زندان کجايي
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 10:37  توسط مجید  | 

دلشكسته

حیران شده هر کسی در آن پی          می‌دید و همی گریست بر وی

او فارغ از آنکه مردمی هست         یا بر حرفش کسی نهد دست

می‌بود نه زنده و نه مرده             حرف از ورق جهان سترده

  سنگ دگرش فتاده بر دل           بر سنگ فتاده خوار چون گل

در زیر دو سنگ خرد گشته           صافی تن او چو درد گشته 

یا مرغ ز جفت باز مانده               چون شمع جگر گداز مانده

بر چهره غبارهای خاکی                در دل همه داغ دردناکی


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 21:35  توسط مجید  |